دلگیرم

خدایا دلگیرم...............نه از دست تو...........از دست آدمیان به ظاهر آدمت!!

از دست آنها که بی پروا تهمت میزنند............!!

از دست آنها که بی دلیل خیانت می کنند......!!

از دست آنها که ساده فراموش میکنند..........!!

من از دست بندگان ناهمربانت دلگیر دلگیرم............................................

خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.

فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"


خداوند پاسخ داد:

"دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :

"نمی شود!!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."

"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."

فرشته پرسید :

"فکر هم می‌تواند بکند؟"

خداوند پاسخ داد :

"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :

"اشک دیگر برای چیست؟"

خداوند گفت:

"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."

فرشته متاثر شد:

"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.

همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.

سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

بار زندگی را به دوش می‌کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.

وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.

برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.

وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.

بدون قید و شرط دوست می‌دارند.

وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.

وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.

آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد

زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.

کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند

زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش را نمی داند . . ."
 

دوسشون دارم نازن

 

 

 

آدم های ساده

آدمهای ساده را دوست دارم ...

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.

بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند

یا زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند ...

سکوت

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . .

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . .

یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..

قضاوت

قبل از اينکه بخواهي در مورد من و زندگي من قضاوت کني

کفشهاي من را بپوش و در راه من قدم بزن،

از خيابانها، کوهها و دشت هايي گذر کن که من کردم،

اشکهايي را بريز که من ريختم

دردها و خوشيهاي من را تجربه کن

سالهايي را بگذران که من گذراندم

روي سنگهايي بلغز که من لغزيدم

دوباره و دوباره برپاخيز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان مي تواني در مورد من قضاوت کني...

اینو  toa21برام فرستاده

جمعه 2 تیر1391 ساعت: 17:44
شب سردي است

و من افسرده راه دوري است

و پايي خسته تيرگي هست

و چراغي مرده مي كنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افزود مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد

تا به دل من قصه ها ساز كند

پنهاني نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر سحر نزديك است

هر دم اين بانگ برآرم از دل

واي اين شب چه قدر تاريك است

خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟

صخره اي كو كه بدان آويزم ؟

مثل اين است كه شب نمناك است ديگر

اسکو

خوشا اسکو و آب خوش  گوارش              نگه دارد ز آفت   کردگارش

ديار دانش و علم  است و فرهنگ             ببين دانشوران بي شمارش

بيا اسکو  اگر  خواهي  سلامت               بنوش آبي ز صدها چشمه سارش

چه خوش از عهد نادر شاه افشار             حکايتها کند هر دم چنارش

بخوبي  رشک  ماه   آسمانند                  شکر لب دلبران گلعذارش

چه بود آن مه که رويش را چو ديدم            شدم دلداده بي اختيارش

کنون حال من از مرغي بپرسيد                 که عشق گل ربود از دل قرارش

رفيقان  چاره اي  يارم    نيامد                   بلب جانم رسيد از انتظارش

شب و روز از رقيب اندر  فغانم                   که شد پيوسته ام آزار کارش

ز جورش  روزگارم  تيره  گرديد                  الهي تيره گردد روزگارش

اگر شعرم رسد در دست ياران                 نگه دارند از من يادگارش

بناي   زندگي  نا استوار است                 نکردند ايدريغا استوارش

چنين در بخشد ار طبع قوامي                شود درياي عمان شرمسارش

                                                                               "حسین قوامی اسکویی"

خدايا!

نه ميخواهم بگويم که دنيا بد است

نه ميخواهم بگويم که زندگي سخت است

و نه دلم تنگش است

و نه غمگينم

فقط ميخواهم بگويم :

خدايا شکرت

حاصل کپی پیست!!!

شاهکاری دیگر از دختران باهوش ایرانی به نقل از یه دختر باهوش دیگه
یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!

از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ...، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...

مژی هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ...

بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو برد و تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژگان کوبید و گفت :
منو چی فرض کردی؟ اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟و اینگونه بود که مژگان هنوز مجرد است...

 

پ ن : من اینو یه جای دیگه خوندم خوشم اومد گفتم شما هم بخونید


 

واژه ها...

FriEND ( دوست ) ...

BoyfriEND ( دوست پسر ) ...

GirlfriEND (دوست دختر ) ...

BestFriEND (بهترين دوست ) ...

همگي سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند ...

اما کلمه FamILY ( خانواده ) سه حرف " ILY " را دارد ، که همان مخفف " I Love You " مي باشد ...

و جالب است بدانيد :

FAMILY = Father And Mother I Love You

قلب من

شيشه اي ميشکند

يک نفر ميپرسد:

که چرا

شيشه شکست؟

يک نفر ميگويد:

شايد اين رفع بلاست

ديگري ميپرسد

شيشه ي پنجره را باد شکست؟

دل من سخت شکست

هيچ کس هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد

از خودم ميپرسم

ارزش قلب من از شيشه پنجره هم کمتر بود؟؟؟

روزت مبارك ....


به دنبال قشنگ ترین واژه ها و کلمات میگردم

اما هیچ کلمه و واژه ای نمیتواند عظمت حضور تو را در زندگی من وصف کند


فقط میگویم ” دوستت دارم پدر ” روزت مبارک

خدا

به خدا گفتم: بيا جهان را تقسيم كنيم! آسمون واسه من، ابراش مال تو. دريا مال من، موجش مال تو. ماه مال من، خورشيد مال تو
خدا خنديد و گفت: تو انسان باش، همه دنيا مال تو... من هم مال تو

دلم کمی خدا می خواهد

کمی سکوت

کمی آخرت

دلم دل بریدن می خواهد

کمی اشک

کمی بهت

کمی آغوش آسمانی

فقط همین

اطلاعیه

با عرض شرمندگی یکی که رمز وبلاگمو داشته تشریف فرما شده و اشتباهی همه ی لینک شده هامو پاک کرده به جای وبلاگ خودش شما ببخشید مارو جوونیم دیگه خواهشا هرکی افتخار داد بهم بگه لینکش کنم تا خالی نباشه فدای همتون

دکتر شریعتی

                                        سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیداند.

"دکتر علی شریعتی"

به سلامتی پدر...

                                                     به سلامتی اون پدری که

هنگام تراشیدن

موی کودک مبتلا به سرطانش

گریه ی فرزندش رو دید

 

ماشین رو داد به دستش

در حالی که چشمانش پر از گریه بود

گفت : حالا تو موهای منو بتراش !

...

به سلامتی پدری که نمی توانم را

در چشمانش زیاد دیدیم

ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!

...

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

...

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن...

...

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

 

...

پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره

...

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره . . .

...

پدر

خدایا پدرم با من مهربان است...با او مهربان باش...

 پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

                پیشاپیش روزت مبارک پدر

ترک دل

یادم امد کودکی بودم..برسر کوچه ما بند زنی هرروز

باصدایی می گفت
کاسه چینی، قوری،هر ترک خورده را میزنم بند..
و ارام می گفتم:
کاسه بند زده آیاارزشی دارد،
قوری بند زده،به چه کار می آید
.
.
سالها گذشت و دل من....
دل من تکه تکه ،پاره پاره، پر ترک
ومن اکنون در بدر ،در پی بند زنی می گردم

حس زیبا دیدن همان عشق است

مردی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما در کمال ناباوری درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و
شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که مرد دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر
عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود.

اما به نظر می‌رسید که آن مرد بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق
همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:…

فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

و مرد با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا،
با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند :
کاملا متوجه شدیم…

می‌گویند :

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند،
بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم
خواهید یافت.

زیرا “حس زیبا دیدن”
همان عشق است